...
ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱/۳۱ 

سلام

یک چند روز بود که پاهام درد میکرد

زانوهام، خیلی، به قدری که نمیتونستم راه برم

دیگه از هند بایک بدم میاد، اما امروز که دکتر رفتم، گفت باید مواظب باشی ...حس و حال خیلی خوبی ندارم ...

---

امروز با مامان بابا رفتیم بیرون، خیلی ناراحت هستن که من میخوام برم سانفرانسیسکو. اما من تصمیم ام رو گرفتم ...

دلم میخواد زندگی رو خودم و خودم تجربه کنم، خودم بشناسمش ...

من به احساسات درونیم هم معتقدم، خیلی، یک حس قوی بهم میگه که باید برم...

دلم از مامان شکسته، اما میبینمش دلم ضعف میره ، بابا رو هم دوستش دارم...

با همه بد و خوبی، همین دو آدم هستن که هرگز رنگ دوست داشتنشون عوض نمیشه ...

امروز رفتیم ناهار، میخواستم اون صحنه که رو به روم نشسته بودن رو ساعت ها نگه دارم ...

فقط اعصاب من رو بهم ریختن، میگن برو دانشگاه یو.اس.سی

اما من نمیخوام برم، حس خوبی بهش ندارم ...

مامان بابا میخوان به زور هم که شده، من رو نگه دارن اینجا، اما نمیخوام...

از نه ده نفر هم آمار گرفتم، همه میگن سانفرانسیسکو خیلی بهتر از لس آنجلس هست، اللخصوص آدم هاش ...

---

موقع برگشتم به خونه، دیدم اسکایلر هم داره میره، گفتم مسیرت میخوره باهات بیام؟ پام درد میکنه؟ گفت آره ...

بعد فهمیدم طفلی به خاطر من مسیرش رو عوض کرده، خدا وکیلی آمریکایی ها خیلی آدم های مهربونی هستن ، تا حالا که دیدم، نه بیش از حد، اما اگه کمکی بر آد دریغ نمیکنن ...

---

سلماز از نوید خیلی بدش میاد، همیشه میگه باهاش حرف نزن، اما من تا حالا ازش غیر خوبی ندیدم ...

حتی سلماز میگفت میرفته تو نوشته های نوید فحش میداده ...

برام عجیب بود، چون همه نوید رو دوست داشتن غیر سلماز...

کم کم احساساتم به نوید داره شکل جدی تری به خودش میگیره، و فکر کنم این دو طرفه باشه

شاید رو جدی تر شدن روابط و احساسات،که خود به خود داره میشه، جدی تر باید فکر کنم ...

---

از سلماز خیلی ناراحتم، خیلی دلم ازش شکسته ...

این سلماز، اون سلمازی نیست که قبلاً بود، خیلی بیش از اندازه مغرور شده

روزی که رفتم خیابون سوم، یک شنبه، از در که رفتم بیرون گفت تو برای احتیاجاتت با من حرف میزنی ...

دلم شکست، گفتم کاش واقعاً این بود که دلم نمیسوخت، این سلماز اون سلماز خوش قلب قبل نیست ...

مونده بودم که احتیاج من به سلماز چیه؟! که به خاطرش مجبور باشم باهاش حرف بزنم؟!

سلماز تنها کسی هست که خیلی رعایت کردم، خیلی اوقات ناراحت شدم ازش، اما بیخیال شدم، چون دوستش داشتم

خیلی اوقات رفتار های سرد بر خورنده و تند نشون داده، رنجیدم، اما گذشت کردم به روم نیوردم  ...

اما میبینم به جای اینکه متوجه بشه، فکر کنه در راس قدرت هست و چون بهش احتیاج دارم گذشت میکنم ...

این دیگه بیش از حد تحمل بود، که به جای ارزش گذاری به گذشت و کوتاه اومدن، کاری که برای کسی اصولاً در این اندازه انجام نمیدم، تازه بیشتر رفتار های ناپسندش رو انجام بده و فکر کنه چون که بهش احتیاج دارم محق هست که اینطور باشه

کاش ارزش دوست داشتن واقعی رو میفهمید ، سلماز خیلی عوض شده، مطمئن هستم یک جا بد میخوره که به خودش بیاد، اما خدا کنه اونقدر سنگین نباشه که بشکنتش، چون تحمل شکستنش رو ندارم ...

این دفعه دیگه قهر یا بچه بازی نیست، ازش کنار میکشم ، واقعاً کنار میکشم، یا به خودش میآد یا اینکه رها میکنه ...

دلم میخواست باهاش حرف بزنم، اما اینقدر عصبی هست و از بالا دستور میده حرف نزن یا اصلاً اشتباهش رو قبول نمیکنه، دیگه جای حرف نمیمونه، باید موقع ای باشه که قدر محبت واقعی رو بگیره،بدونه که محبت درون دل دو تا خواهر، حساب دو دو تا چهار تا نیست ...

فقط امیدوارم اونقدر دیر نباشه که دیگه نشه جوش بخوره تکه های دل شکستم ...

چون ذاتاً آدمی ام که زود میبخشم، اما اگه از کسی سرد بشم، دیگه شدم ...

نمیخوام این احساس رو حد اقل به این سه موجود زندگیم، پدرم، مادرم و خواهرم داشته باشم ...

 


کلمات کلیدی:
 
یک روز خوب در کمپ ...
ساعت ۸:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱/٢٩ 

سلام

امروز روز خوبی بود

ضمن اینکه دارم یک چیز هایی یاد میگیرم که برام خوبه، کم کم بقیه اش هم یاد میگیرم...

منجمله برنامه ریزی، پنهان کاری، عادت کردن به انگلیسی حرف زدن حتی گاهی انگلیسی فکر کردن...

کارهای خودم رو خودم رتق و فتق دادن، مثلاً ( با عرض شرمندگی) بلد نبودم با ماشین رختشویی یا خشک کن کار کنم ...

به پتی گفتم، طفلی یه روز امد خونه من، مایع لباس شویی و سفید کننده خرید ...

دونه دونه کار باهاش رو بهم یاد داد، از اون به بعد هر روز خودم لباس هام رو میشورم و منت نمیکشم ...

دیدم چیزی که من این همه سال فکر میکردم چیه، چقدر آسونه !!

مامان هم دیروز کنار اومد کم کم حرف میزنیم

خاله هم اینقدر هر موقع باهام حرف زد، رفت رو مخم، دیگه تصمیم گرفتم باهاش حرف نزنم ...

همیشه خودش گفته سلماز رو از من بیشتر دوست داره، خواهرش هم که خوب، طبیعی هست٬ به قول مشاورم٬ برای چی وقتی میره رو اعصابم٬ حرفش رو گوش کنم؟!

----

کلی از بچه ها عکس گرفتم، با همه شوخی کردم، فقط از بیلر و تیلر عکس نگرفتم ...

تیلر خودش رو درست میکرد وقتی خواستم از بچه ها عکس بگیرم، اما از همه عکس گرفتم غیر از اون ...

حالش اساسی گرفته شد...

آخه خیلی ازش حرصم گرفته بود، چند بار باهاش حرف زده بودم جواب نداده بود...

حتی جواب سلام مامان بابا هم نداده بود، درسته اینجا رسم ندارن که کوچیکتر به بزرگتر سلام کنه، براشون فرقی نداره، اما همه خوش برخوردن ...

بلیر هم همش بهم چشم غره میرفت ، یا حین تمرین با من، در میرفت مرتب ...

من هم آدم رکی هستم، یک روز که باهاش جلسه تمرین داشتم گفتم دلم میخواد صادقانه یه چیزی ازت بپرسم و صادقانه بهم جواب بدی

گفت باشه

گفتم ببین، من احساس میکنم ازم یا ناراحت هستی یا عصبانی، من فکر نمیکنم کاری کرده باشم که موجب به این شده باشه، نگو نه، که نگاه هات این حس رو به من میده

به هر حال اگه مسئله ای هست دلم میخواد رفع بشه، چون اینجا با همه دوستم و دلم نمیخواد با کسی مشکل داشته باشم، گفت نه نه، اصلاً و یک هو رفت دور وایستاد و عجیب نگاهم کرد ...

برام مهم نبود، مهم این بود که به روش اورده بودم و مجبور بود رعایت کنه، حداقل راجع به تمرینم کم کاری نکنه ...

تیلر هم دفعه آخر کمرش درد گرفته بود و من حالش رو پرسیدم، دو بار، و جواب نداد ...

این دفعه به خودم گفتم من دیگه با این حرف بزن نیستم، یا آدم میشه یا میکشه کنار ...

دیگه هرجا میاومد، از اونجا میرفتم، یک بار یه جمله بهم گفت خودم رو زدم به نشنیدن، بد نگاهش میکردم ، نه بد، بی تفاوت، نگاهم میکرد، حتی اگه از سنگینی نگاهش بر میگشتم، سریع خودم رو میزدم کوچه علی چپ، و با همه اللخصوص اسکایلر گرم گرفتم ...

اونم بنا گذاشت به بی محلی، راستش دیگه برام مهم نبود

تا اینکه امروز امدم وعده دوم غذا رو بخورم( اینجا میگن باید کم، اما تو پنج وعده غذا خورد، اما خیلی کم تو هر وعده)، آروم ساندویچم رو سس میزدم( الان بر و بکس دعوام نکن، سس رژیمی و صفر کالری)، و خردل، با آرامش تمام و رفتم نشستم کنار ...

دیدم حواسش بهم هست، اما باز هم محل نگذاشتم، تا خودش اومد از جمع کناره گرفت امد پیشم، ورق هم دستش بود و بر میزد ...

گفت چطوری؟ چی کار میکنی؟ چه خبر؟

گفتم هیچی، تو خوبی؟ گفت مرسی

و سکوت، احساس میکردم میخواد حرف بزنه، اما نمیدونه چی بگه...

کسی هم جز ما دو تا رو مبل نبود

گفتم یک سؤال، گفت چی؟

گفتم تو چرا گاهی جواب من رو نمیدی؟! ( نمیخواستم بگم جواب مامان بابا هم ندادی، پر رو میشد)

با تعجب گفت من؟! کی؟! اشتباه میکنی

گفتم نه، یکی دو بار نبوده

گفت شاید هدفن رو گوشم بوده نشنیدم

گفتم نه

گفت مثلاً کی؟

گفتم مثلاً دو بار حالت رو پرسیدم پشت هم، اما جواب ندادی ...

گفت واقعاً؟! حتماً نشنیدم، و یه سه چهار دفعه ای معذرت خواست.

خندیدم و گفتم حالا کمرت چطور هست؟ گفت خوبم ...

ورق ها رو بر میزد، گفتم من عاشق بلک جک هستم، ورق ها رو گذاشت، اما دوبل باخت

دیدم پسر خوبی شده و از فال اونموقع من خوشش امده بود، گفتم میخوای بازم برات فال بگیرم؟

کلی خوشحال شد و گفت چرا که نه؟!

براش گرفتم، افتاده بود با زنی بهم میزنه، اما بعدش شادی عاطفی خوب میآد براش ..

تا گفتم داری با کسی بهم میزنی عین بچه ها گفت آره آره ...

خندم گرفت، آلبرت گفت زندگی عاطفیش رو رو کن ، بگو چی میشه

گفتم فکر میکردم فقط زن ها تو این مسئله کنجکاو هستن،  البرت و تیلر همزمان گفتن نه، کی گفته، چرا که نه، مردهام کنجکاون راجع به موارد عاطفی ...

گفتم مگه مرد ها هم عاطفه دارن ؟!

ساکت شدن، گفتم شوخی کردم،

 هرکی میاومد تیلر تعریف فالم رو میکرد، خنده بازاری شده بود، یکی میگفت تو مجیک هستی، منم گفتم آره، ازم بترسین پس، همه میخندیدن، یکی میگفت من میترسم آینده ام رو بدونم، چیز بد میترسم بشنوم

یه عده هم امده بودن فضولی ...

رکسی هم گفت بعدش برای من هم میگیری؟ گفتم آره ...

آخر فال تیلر شانس عشقی افتاد، گفت عالیه، خیلی خوبه، هورا

گفتم پس شانس اوردی با من هم قسمت کن ، خندید، بعد فال رکسی رو گفتم، تعجب کرده بود، بعد رفته بود نمیدونم به آرلی چی گفت که اون هم گفت برای من هم میگیر؟ گفتم باشه، اما دفعه بعد ...

بعد رکسی گفت سفر که گفتی میرم نیویورک بعد هم تلفنش که زنگ زد گفت همون پسره هست که گفتی

گفتم عزیزم فاله، جدی نگیر، اما مثل اینکه اینها واقعاً بیش از اندازه قبول داشتن، چون الکی سر تکون داد و رفت...

دیوید اومد بازی مجیک کرد باهام، نگفت چطوری و رمزش چیه، اما باحال بود ...

تیلر اومد گفت منم فال تورو بگیرم؟ گفتم بگیر !!

گفت یه ورق بکش، ده خشت اومد، گفت اوو، دیاموند ده، یعنی ده پوند این هفته لاغر میشی، کلی خندیدم

دیگه بقیه روز به عکس گرفتن، ورزش، خنده گذشت، این هفته 4 پوند لاغر شدم که رو هم میشه 14 پوند ...

امروز موقع رفتن برای اولین بار آرایش کامل کردم، همه گفتن خیلی خوب و ناز شدی، اما تیلر که با آرایش کم و یا موهای باز چشم بر نمیداشت، دیدم چشاش شد اندازه دو تا بشقاب و دیگه تا آخر زل زد بهم ...

---- 

دیروز هم که با اسکایلر حرف میزدیم گفتم چرا امدی اینجا لس آنجلس؟ گفت من هنرپیشه ام و اینجا فرصت و شانس بیشتری برام هست، دیدم راست میگه، بعد گفتم از کی فیلم بازی میکنی؟ گفت از پنجشنبه

گفتم پس وقتی رفت رو پرده روز اول اکرانش من میام جلو میگم من دوست هنرپیشه این فیلمم و باید صف اول بشینم، خندید ...

میخواستم عکس بگیرم ازش گفت مثل پاپارازی یا پاپاراتزی ها( درستش رو نمیدونم، اما خبر نگر های سمج رو میگن که دنبال ستاره ها راه میافتن تا عکس بگیرن) هستی، باز هم خنده ...

----

 برای سانفرانسیسکو هم تصمیمم روز به روز جدی تر میشه

---- 

دلم میخواد همه کار هام رو بکنم که اگه بشه یک سفر بیام ایران، دلم خیلی تنگ شده ...

---- 

پیشی هم عکس های عروسیش رو فرستاد برام، قشنگ بود، اما با اینکه شوهر پیشی اصلاً شبیه امید نیست، اما تو یه عکس شبیه امید افتاده بود، یکهو احساس کردم قلبم داره وایمیسته، نمیدونم چرا، اما همه حس خوبم رو از دیدن عکس ها خراب کرد ...

---- 

راستی خدا بخواد بی حرف پیش باید گواهینامه رو با همه سختی به علت خستگی زیاد، شروع کنم برنامه ریزی و خوندن ...

---- 

خیلی ها وقتی میگم از ایران امدم با تعجب نگاهم میکنن و میگن چطور پس اینقدر خوب انگلیسی حرف میزنی؟

خیلی خوشحال میشم ، و معلم زبانم رو دعا میکنم ...

----- 

دیروز هم که دلم کلی گرفته بود پتی کلی بغلم کرد و آرومم کرد، خیلی ماهه و خیلی دوستش دارم

----- 

چیز دیگه هم که برام جالبه اینکه اینجا پولدارها اینقدر بی تکلف و راحت هستن که آدم میمونه

مثلاً دیوید باباش کارخونه بزرگ و معروفی تو آمریکا داره، اما اینقدر باحال و راحت و دوستانه و بی تکلف هست، با یه دفعه حرف زدن و دادن یک شکلات رژیمی، کلی باهام دوست شد و گفت هر موقع بیای سن دیه گو میتونی رو من حساب کنی ...

و جالب اینکه گفت من دو سال و نیم هست که با دوست دخترم دوستم و خدا رو شکر هرگز بهش خیانت نکردم ... تعجب کردم

هم از اینکه با این موقعیت ، اینقدر وفاداره هم اینکه میگه خدا رو شکر که به دوست دخترم خیانت نکردم !!!

یا جاستین، یک پسر سی ساله هست، با اینکه هنوز اضافه وزن زیاد داره، اما اینجا 122 پوند کم کرده، خیلی هم قد بلنده و خیلی خون گرم، شروع کرد حرف زدن و سر حرف رو باز کردن باهام یک روز، کلی بی تکلف، عین کسی که صد ساله رفیقن با هم ...

گفتم خوب چی خوندی ؟

گفت بیزینس، فوق لیسانس از دانشگاه نیویورک ...

گفتم میگن خیلی پولسازه، در ضمینه چه تولیدی کار میکنی؟

گفت من بیزنس خودم رو دارم، گفتم خوب، چه محصولی هست، سودش خوبه؟

خندید و گفت دو تا رستوران دارم، یک هتل، یک سرویس دهنده امنیتی و ...(دو تا چیز دیگه)

من رو میگی، دهنم باز موند

گفتم با سن کمت خیلی پیشرفت داشتی، خندید و گفت مرسی ...

این هم چیز عجیبی بود برام، حالا نه همه،اما متأسفانه خیلی از ما ایرانی ها، یک ذره پول داشته باشیم، کل آدم و عالم رو آدم حساب نمیکنیم و به همه فخر میفروشیم، نه همه، اما خیلی ها

و پز میدیم، خود من ایران یکی از سرگرمی هام این بود، چون ساده حرف میزدم، ساده میپوشیدم و بی تکلف بودم، کسایی که وضع مالیشون خوب بود، خودشون رو میگرفتن یا پز میدادن و تحویل نمیگرفتن، اما ماشین و راننده ام رو میدیدن، بهت زده میشدن ...

بعد رفتارشون عوض میشد، اما من دیگه محل نمیگذاشتم، و این یکی از تفریحاتم بود ...

و همه آدم های پز پزی، مثل سحر، فرهاد، کوروش،نگار ... میاومدن عرض اندام کنن، یک مدت میدون میدادم، غره که میشدن، براشون چشمه هایی رو میکردم، نه اینکه بخوام پز بدم، نه، چون بگم شماها هیچی نیستین و پوچ بودنشون رو بهشون ثابت کنم٬ و همه کم میاوردن ...

یا میگفتم خودتون هم کار میکردین، چهار صد تومن پول یه شلوار میدادین؟! و ساکت میشدن، اما اینجا، این هایی که من در مقابلشون گدا نباشم، معمولی هم  کمترم، مثل جاستین و دیوید، اینقدر ساده میپوشن، اینقدر بی تکلفن...

نمیدونم، برای من که  خیلی جالب و عجیب بود ...


کلمات کلیدی:
 
دوست ...
ساعت ٥:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱/٢٦ 

سلام

دلم میخواد این دفعه مثل یه دوست باهات درد دل کنم، خوب، اینجا که همچین دوستی ندارم ...

با اینکه برخوردم با همه خوبه تو کمپ، اما دلم گرفته، احساس میکنم دلم نمیخواد دوباره برم اونجا ...

نمیدونم، مهسا که کانادا هست میگه باید بری کلاس دوست پیدا کنی، من از وقتی رفتم کلاس تافل یک عالمه دوست پیدا کردم ...

از طرف دیگه از ایرانی های لس آجلس بدم میاد، از طرف دیگه میگم شاید کسی هم مثل من باشه که تازه از ایران امده باشه ...

یه کتاب رمان ایرانی برداشتم خوندم، برگشتم به دوران جوونیم، زمانی که نوزده سال داشتم ، دوستیمون با (م) ...

شاید برگردم ایران، بعد اینکه درسم تموم بشه، اگه بخواد اینطوری پیش بره نمیتونه دلم دووم بیاره ...

با یه چند نفری که اون هام یا کانادا هستن یا امریکا چت کردم میگن اولش سخته ...

خیلی ها که ایرانن حسرت میخورن و میگن قدر بدون، خودم هم این اواخر به بد بنبستی رسیده بودم، اما نمیدونم چرا این همه دلتنگم ...

میخوام برم بیرون میگم کجا برم؟ هر تفریحی بری به خوردن میرسه، منم رژیمم ...

خرید هم نمیخوام تا لاغر نشدم برم، هر چند که از خرید کردن هم لذت نمیبرم بر عکس خیلی دختر های دیگه ...

امیدوارم هرچی صلاح هست همون پیش بیاد ...

فقط میدونم باید صبر کنم، تا کی، نمیدونم ...

 


کلمات کلیدی:
 
تصمیم ...
ساعت ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱/٢٥ 

سلام ...

خیلی خسته ام، دلم هم شکسته، نمیدونم قسمت و نصیب من چیه، اما میدونم زندگیم خیلی قرار هست تغییر کنه، تغیرات خوب، چون به خدا سپردمش ...

این هفته شب ها امدم خونه که با مامان اینها باشم ...

فکر کردم دو ماه دیگه که برن دلم میترکه ...

اینطوری نمیشه، باید یه کلاسی چیزی برم، دلم تنگ شده، دلم یه دوست خوب میخواد، یا یه دوستی که وقتی تنهام کسی باشه بریم بیرون حد اقل ...

امروز شنبه بود، با عشق امدم خونه دوش گرفتم، 5:30 بود، عشق من همین شنبه هاست که بگیرم بخوابم ...

اما مامان و سلماز خرید بودن

 قبل رفتنشون دم در سلماز رو دیدم، گفتم یا بیا خونمون یا زنگ بزن 10 دقیقه قبل اینکه برسی بیام پایین بیام خونت ...

قرار بود چهار تا شیش برن خرید  ...

با خودم گفتم اخیش، خوب، تا نیم ساعت یک ساعت دیگه میان

شروع کردم عکس هام رو ریختن تو کامپیوتر و مرتب کردنشون ...

دلم بیشتر گرفت، عکس و فیلم خاله، پیشی، خونه خودم ...

عکس های آرش، زیبا...

لواسون ...

شیراز...

دیگه نمیتونستم، گریه ام گرفت و رفتم ...

ایران نهایت دلم میگرفت هیچ کس نبود یا میرفتم فال یا با راننده ام میرفتم لواسون، اینجا اما ...

اما خودم انتخاب کردم ...،

 دلم از سردی مامان و سلماز گرفت

هی زنگ زدم، گفتن اینقدر زنگ نزن کار داریم

ساعت شد نه و نیم ...

دیدم مامان تنها اومده و مثل همیشه با بابا بحثشون شده ...

گفتم چی شد!؟ سلماز کو!؟

گفت بچه خسته بود رفت !!

گفتم منم خسته بودم وایستادم شماها بیاین ...

بحث شروع شد، دلم گرفت زنگ زدم سلماز

سلماز من بیدارموندم تورو ببینم

س:نه واسه شام بیدار موندی

گفتم شام داشتم

س: خوب حالا چیکار کنم؟!

از اونور مامان گفت تو هر شب اینجا بودی به کارهام نرسیدم این بچه یه روز تعطیل داره که با ماست ...

حالا انگار هر شب بودم، اونم سه الی چهار روز ، چی شده ...

حس کردم زود اضافی شدم ، خیلی زود ...

کل هفته رو به این عشق بودم که با اینها بگذرونم آخر هفته ام رو ...

تصمیم گرفتم دیگه نیام، همه مثل من فکر نمیکنن که باید قدر لحظه ها رو دونست ...

چوب این اعتقادم رو خیلی خوردم، اما خوبیش اینه که بعداً پشیمون نشم، تصمیم گرفتم نیام خونشون که ارزش داشته باشم ...

اونجا نزدیک محل زندگیم جای تفریحی زیاده، اگه بخوام تو خونه بپوسم بهتره که برم بیرون حد اقل ...

نمیدونم تنهایی هست، عروسی دوستام هست یا برخورد مامان،( الحق بابا خیلی برخوردش خوبه و خیلی کمکم کرده این مدت ...)

احساس میکنم که دیگه دلم نمیخواد باهاشون زندگی کنم، اما دلم میخواد تنها نباشم، دلم میخواد زندگی خودم رو داشته باشم ، دلم میخواد یه همراه داشته باشم

از دوست پسر بازی خسته شدم، خیلی ...

دلم یکیو میخواد که همیشگی باشه،دوست پسر داشتن هم دورانی داره، یادمه یک زمانی بود که حتی از فکر اینکه یه عمر بخوام با یکی باشم کسل میشدم ...

امروز عقد پیشی هست، خیلی دلم میخواست پیشش بودم، یادمه تا چند روز اینقدر خوشحال بودم که مامان مونده بود، میگفت همه دختر ها این موقع ناراحت میشن، اونموقع تو ...

راستش تا چند روز اونقدر خوشحال بودم که اصلاً فکر نمیکردم، اما بعدش فکر کردم کاش مثل المیرا، منم یکی داشتم که جدی بود، یا مثل پریسا ، یلدا یا پیشی از تنهایی در میامدم ...

رفتار های مامان باعث میشه بیشتر حس کنم که تو خونه شون دیگه جای من نیست ...

 وقتی گفت ایشالا میری خونه خودت راحت میشم ازت، همون بهتر که بری سانفرانسیسکو آدم شی، قسم خوردم وقتی رفت ایران جواب تلفن هاش رو ندم ...

فکر کنم باید یکشنبه ها یه کلاس اسپانیایی پیدا کنم، اینطوری هم چیزی که یاد گرفتم یادم نمیره، هرچند که خیلی یادم رفته، هم اینکه دوست پیدا میکنم ...

تیلر رو هم تصمیم گرفتم بیخیال شم، حوصله مسخره بازی ندارم ...

اسکایلر هم تصمیم گرفتم ببینم چی میشه، شد شد نشد هم نشد، جذاب هست ، اخلاقش هم خیلی خوبه، اما ...

شاید اصلاً من مجبور شم برم سانفرانسیسکو پس بهتره که وابستگی ایجاد نکنم برای خودم ...

این بهترین راهه که بسپرم به خدا

تصمیم گرفتم کلاس رانندگی رو برم بعد هم برم امتحان بدم گواهینامه بگیرم ...

یک شنبه هام پر میشه ...

خوشحالم ...

به پتی گفتم بلد نیستم با ماشین رختشویی اینجا کار کنم، گفت بهت یاد میدم ...

ضمن اینکه این کلاس کلاس آشپزی هم داره ...

رانندگی کنم، اینجا نصف بیشتر مشکلاتم حله ...

دعا کنین برام ...


کلمات کلیدی:
 
آمریکا و کمپ لاغری
ساعت ۸:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱/۱٥ 

سلام

الان 11 یا 12 روز از امدنم میگذره ...

سوم فروردین پرواز داشتم به آمریکا ...

دوشنبه اش رفتم دنبال کمپ لاغری ، جاشون رو تغییر داده بودن ، با کلی گشتن زنگ زدم بهشون و آدرس جدید رو گرفتم ...

فرداش قرار بود بریم، هزینه رو میدونستم و میدونستم زیاده، اما به روم نمیاوردم، بابا قول داده بود هرچی هست تقبل کنه، گفتم باید زیاد باشه ،اما نمیدونم چقدر هست، میترسیدم بگم و بگه نه

اما میدونستم بیاد ببینه تحت تأثیر قرار میگیره، اللخصوص یه بیزنسمن آمریکایی( به علت اینکه خارجی ها رو عموماً بیشتر قبول داریم، یا به علت اینکه غریبه پرستیم، یا اینکه اون ها صادق ترن و کمتر دروغ میگن و کلاه میگذارن، نمیدونم به هر حال)

بگه خوبه ...

رفتیم، مسئولش یه مرد خیلی خوش قد و هیکل و خوش قیافه بود، برد سالن ورزش رو نشون داد، خونه ای که باید زندگی میکردم رو نشون داد و توضیح داد، بابا راضی به نظر میرسید و همین کلی بود برام ...

اول قرار بود از دو شنبه هفته بعد شروع کنم، اما انگار همه چی با هم جور شد و از چهار شنبه یعنی هفت فروردین شروع کردم ...

مامان کلی بهونه گیری میکرد و اون روز با همه دعوا کرد ...( اما الان مامان بابا روزی دو ساعت خودشون میان اونجا ورزش)

اما خوب، برام لازم بود کمی تنهایی، ما عاشق هم بودیم، من و مامان، من و بابا، اما با نزدیکی زیاد باعث ایجاد اختلافات بیشتر بودیم، اینطوری علاقه هامون به هم نشون داده شد و دعوا و تنش ها کمتر شد، هرچند که خیلی دلم براشون تنگ میشه، اما شنبه بعد از ظهر ها و یک شنبه ها پیششونم ...

با همه این اوصاف شروع کردم ...

---

یک عالم آدم بود، یک عالم اسم بود، و سخت بود برام ...

اما کم کم با همشون دوست شدم، یکی اونجا بود ماساژور، خیلی دوستم داره و خیلی کمکم میکنه ...

مثلاً دیروز که قند خوندم افتاده بود پایین و نمیتونستم راه برم من رو اورد تا خونه، و کمی درد دل کرد باهام ...

یا برایان که رفت، یه بار که حالم بد بود، راهش رو طولانی تر کرد و امد باهام، حتی دید سر گیجه دارم تا در خونه اورد من رو ...

یکی از دوستای خوبم اسمش پتی هست، خیلی ماهه، 36-7 سالشه ازدواج کرده و دو تا بچه داره ...

22 سالگی ازدواج کرده اما هنوز عاشق شوهرش هست ، یک بار بهش گفتم بعد 2-3 سال زن و شوهر ها به هم عادت میکنن، اما عاشق هم نیستن

خیلی قشنگ حرف زد، گفت من به مسیح اعتقاد دارم، اون گفته آدم ها باید به هم محبت کنن، خدایی که من رو آفریده آفریده تا عاشق باشم، همسرم هم دوست من هست هم عشق من

منجمله اینکه من و اون دو تا بچه داریم که ثمره عشقمون هست، پس باعث میشه عاشق تر باشیم و بچه هامون رو با عشق بزرگ کنیم ...

---

خیلی زن هایی که اینجا هستن تا سن بالا ازدواج نکردن ، خیلی هاشون هم همسرشون داره بچه هاشون رو این مدت نگه میداره ، چیزی که فکر کنم از یک مرد ایرانی بعید باشه، نه دو سه روز، حد اقل یک ماه، بعضی دو ماه ...

حتی یکیشون بچه دو ساله داره ...

چیزی که برام جالب بود این بود که وقتی داشت با آب و تاب میگفت دلم برای بچه ام تنگ شده، یکی دیگه همدردی میکرد و میگفت منم دلم برا سگ هام تنگ شده !!!و اون هم با همدردی سرش رو تکون میداد!! ...

با یکی از مربی ها دوست شدم، بهشون اصطلاحا میگن ترینر، به مربی های ورزشی...

خیلی حرف زدیم، از اداب و رسوم اینجا گفت برام ...

دختر خوبی هست

---

سه روز اول خیلی درد داشتم، به طوری که شب ها از درد پا میشدم و گاها حتی گریه ام هم میگرفت، اما الان خوبم، همه مربی هام تشویقم میکنن و میگن که عالی عمل میکنم، این هفته هفت پوند کم کردم، خیلی تشویقم کردن همه ...

چند تا اسپانیایی زبون داریم، اما بیشتر حرفشون رو نمیفهمم ...

فقط از یک نفر از اول بدم اومد که اسمش بلیر بود، از روز اولی که تمرین داشتیم ازش بدم اومد ...

---

یک روز نشسته بودم که دیدم یک پسر خوشتیپ نشسته ...میگفت 40 پوند کم کرده دو ماهه، خیلی بود ...

ورق های تاروت رو دست من دید گفت چیه، گفتم تاروت، گفت میشه برام فال بگیری؟؟

تعجب کردم، اما با ورق عادی براش گرفتم، مونده بود، میگفت همه چیو درست گفتی ...

چیزی که خودم یادمه این بود که گفتم نا پدری داره و اینکه خونه خریده

گفتم اسمت چی هست، گفت تیلر، و گفت 26 سالش هست و از کانادا هست ...

قشنگ میخندید ...

بعد این بلیر رو دیدم چسبیده به این، اونم گفت فالش رو بگیرم که اونم اکثرش رو درست گفتم ...

خلاصه، از فردای اون روز دیدم تیلر سلام کردم خودش رو گرفت جواب نداد، بهم بر خورد، اللخصوص که همه اونجا باهام خیلی خوب بودم، حس کردم کارهاش مثل کوروش هست که بعد بیشتر بهم ثابت شد ...

اونجا خیلی تحویل میگرفتنش ، اللخصوص بلیر که از پیشش تکون نمیخورد ...

من هم تصمیم گرفتم محلش نگذارم ...

از اون روز دیدم همش زیر زیرکی داره نگاهم میکنه ...

هر موقع بر میگشتم میدیدم داره نگاه میکنه، تا میدید نگاهش میکنم روشو بر میگردوند ...

بلیر هم رفتارش باهام بدتر شده بود ...

مونده بودم، دلم نمیخواست اگه این دو تا دوست دختر پسرن حتی به تیلر فکر کنم، خلاصه ، بلیر حتی لحظه ای سعی میکرد من و تیلر رو تنها نگذاره ...

آرلی( همون مربی که دوست شدم) هم خوشگل بود هم خوش هیکل، اما بلیر جز هیکل هیچی نداشت، اون هم به خوبی بلیر نبود، قدش هم کوتاه بود و اصلاً زیبا نبود ...

یک شنبه که بابا منتظر من بود، من باید دو ساعت ورزش میکردم، تیلر اومده بود و کلی با بابا حرف زده بود

بابا میگفت یه پسر خوشتیپه اومد تا من رو دید گفت بابای صبا هستی؟ بابا هم گفته آره

تیلر گفته از ایرانین، صبا خیلی دختر خوبیه ...

خلاصه از خودش گفته و از کار باباش ..

فرداش من رو دید گفت دیروز بابات رو دیدم، خیلی مرد خوبی هست، دیروز رفتی خرید؟

من رو میگی، موندم، گفتم دیدی مگه من رو ؟!

گفت نه بابات آدرس مال( فروشگاه های اینجا) میپرسید ...

خلاصه، این قضایا ادامه داشت ، دوباره بی محلی و نگاه های مداوم ...

حین کار از بلیر پرسیدم دوست پسر داری گفت نه

دیروز تیلر نشسته بود، نمیدونم حرف سر چی شد گفتم متولد چه ماهی هستی گفت تیر، گفتم میدونستم،با تعجب گفت چطور؟ گفتم چون یکی بود اخلاق هاش کپ تو بود ...

گفت سپتامبر با ماهه من چطور هست؟ گفتم باید خوب باشه، آب و خاک ...

بعد گفتم من فکر میکردم تو و بلیر باهم دوست باشین ...

در گوشم گفت میخوام باهاش دوست بشم ...

گفتم خوبه، برای آرزوی شانس میکنم، گفت حتماً این کار رو بکن چون بهش نیاز دارم ...

مونده بودم، این اگه بلیر رو میخواد چرا این ریختی سر من کرم میریزه و نگاهش رو بر نمیداره به طوری که خود بلیر رو من حساس شده، پس معلوم بود اشتباه نمیکنم

اگه من رو میخواد چرا اینطوری میگه

با مشاورم حرف زدم، گفتم نگاه هاش دیگه داره عصبی ام میکنه، گفت تو خودت باش، احتمال داره کلاً این آدم آدم ناراحتی باشه ...

اها، راستی یادم رفت بگم چند روز قبلش بلیر برگشت با عشوه بهش گفت تیلر، 6:30 عصر میآی آپارتمان من؟

من خندم گرفت، وقتی هم تیلر گفت برام آرزوی شانس کن، تو دلم گفتم خوب اینکه اینهمه بهت پا میده، از اونورم شبا میری خونش، پس چی مونده!؟

کلاً عجیب بود برام

بعد از ظهرش دیدم کسی نیست ، هوس کردم برقصم، یک هو مچم رو گرفت، از اونجا شروع کرد حرف زدن

یکهو خجالت کشیدم که گفت آها، گرفتمت( به معنی مچت رو گرفتم)

خندیدم، بعد که نشستم، گفت چی گوش میدی؟ گفتم آهنگ ایرانی

گفت آهنگ ایرانی هم قشنگه مگه؟

بهم بر خورد، گفتم برای من که زبونم فارسی هست مسلما قشنگه، گفت میدی گوش کنم، گفتم باطری نداره ...

فرداش که امروز باشه رفتارش باز هم بهتر شده بود، اما از نگاه هاش کم نشده بود

وقتی همه جا پر شد که هفت پوند کم شدم تو این هفته، اون هم کلی تشویقم کرد ...

---

از قیافه ام خسته شده بودم و تصمیم گرفتم آرایش کنم کمی، رفتم نشستم که اومد

نشسته بودیم که گفت میشه حالا گوش کنم؟

گوشی رو گرفتم طرفش گوش کرد و گفت من هیچی نمیفهمم ...

بعد گفت تو با این هم بلدی برقصی؟

گفتم خوب آره، گفت میشه کمی برقصی؟

گفتم رقصم بد نیست، دیروز هم آخر هاش رسیدی واسه این بد بود، گفت میشه پس یک کم برقصی؟ گفتم نه سرگیجه میگیرم مثل دیروز، گفت باشه

بعد گفتم من آهنگ اصیل ایرانی دوست دارم کمی توضیح دادم  براش گفت نه من فقط آهنگ شاد دوست دارم ...

---

اول تعجب کردم چرا این آنتراکایی که به خودش میده اتفاقی مثل من در میآد، چون من سرم گیج میرفت ده دقیقه ده دقیقه کرده بودم ورزش رو ، که دیدم  تیلر میره دور ورزشش رو، تموم میشه، میبینه من تموم نشدم ادامه میده، تموم میشه کار من میاد ...

---

یکی دیگه از زنها هم گفت قشنگ میرقصی و من همه رقصت رو دیدم، خلاصه کلی پرسید کجایی هست و اینها ...

بعضی کلمه ها رو به فارسی میپرسن، با زبون الکن به بچه ها توضیح دادم ایران چی بود و ما قبل اسلام کی بودیم و عرب ها چه بلایی سرمون اوردن

---

گاهی دلم تنگ میشه، عکس آرش رو دیدم، حس کردم دلم براش تنگ شده و بهتره یک زنگ بهش بزنم حال احوال پرسی

دیدم سریع بی جنبه شد و شروع کرد به تیکه انداختن، که آره ما اومدیم ورزشکارت کنیم و یا با قویترین مردان ایران مسابقه بده ...

و خیلی چیز های دیگه که بهم بر خورد

بهش گفتم بس کنه

دوباره امروز تو چت شروع کرد، بعد که گفتم گفت مسخره نمیکنم و شوخیه، من هم عوض نمیشم ...

بهش گفتم ببین مثل اینکه بهت زنگ زدم بی جنبه شدی سریع ، آدم اینجا که هست حد اقل اوایل دلش واسه همه چی و همه کس تنگ میشه، حتی پارک نزدیک خونه، زیاد جدی نگیر قضیه رو ...

فکر کردم ول میکنه، اما باز هم ادامه داد ...

من هم بهش گفتم میدونی، تو ورزشکار بودی، من نبودم، اما یک نفر نمیتونه همه چیز رو با هم داشته باشه

موند، حرفی نداشت بزنه گفت من برم و خداحافظ ..

---

امروز با آرلی و بلیر حرف زدم، آرلی گفت 155 پوند که میشه 70 کیلو خودمون، موندم، گفتم با هیکلی که داری فکر میکردم 54 کیلو باشی، گفت کسی که ورزش میکنه ماهیچه میآره، و این وزن برای همینه، کسی که ماهیچه نداره، ورزش نمیکنه و هم هیکل منه، خیلی از من وزنش کمتره ...

بلیر هم با اینکه کوتاهه و لاغر،125 پوند که میشه 56 کیلو بود، با قد حدود 153 اینها

آرلی هم حدود یک بند انگشت از من بلندتره ...

گفتم یعنی من هم ادامه بدم، میشه با این وزن، اینطور باشم؟ گفت آره، کلی ذوق کردم ...

خیلی خسته میشم شبها، به طوری که شام میخورم بعد غش میکنم میخوابم، اما سعی میکنم زود به زود بیام

نوید خیلی این مدت باهام بود که جا داره ازش تشکر میکنم

فقط ناراحتم کرد امروز قرار بود زنگ بزنه، با بدبختی گرفتمش جواب نداد بعد هم خاموش کرد که ناراحت شدم ازش


کلمات کلیدی:
 
غرغر
ساعت ٥:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱/٧ 

سلام

کسی نیست که باهاش درد دل کنم، ناچار میام اینجا ...

وقتی آدم تو غربته، وقتی کسی رو نداره، اینجا بهترین جای ممکنه ...

دیگه نمیخوام رعایت کنم که نکنه کسی اینجا رو بخونه

از دست مامان، بابا و همه کلافه ام ...

بابا که با خوردن بیش از حد مشروب داره خودش رو به کشتن میده، وقتی صداش میلرزه، یاد اور هزار خاطره وحشتناک هست برام ...

هرچی بهش میگیم برو کلینیک ترک اعتیاد گوش نمیده

صبح ظهر شب داره مشروب میخوره و سیگار میکشه، به قول هر کی میشناستش داره عملاً خودکشی میکنه ...

مامان هم که روز به روز اخلاقش تندتر میشه، نکته جالب توجه اینه که جفت این دو ایراد هم دیگه رو میبینن، اما ایراد خودشون رو نه ...

دیگه حالم از اینکه اینو بگی اونو نگی، به این بر نخوره اون یکی قهر نکنه بهم میخوره ...

مشاورم میگفت باید جدا شی و جدا زندگی کنی،هی میگفتم نه٬ اما حالا  ...

امروز رفتم کمپ لاغری ...

از فردا هم میرم مستقر میشم، بابا کلی خوشحال شد، اما مامان شروع کرد با همه دعوا کردن

تازه فهمیدم کلی رفته رو مخ بابا که نگذار این بره اونجا، شب و روز بهش تجاوز !!!!!!!!!! میکنن یا گلوشو فشار میدن میکشنش !!!!! انگار داره میفرسته زندان اوین بخش تبه کار ها !!

کلی الکی دعوا کرد ..،

دیگه نمیتونم این شرایط رو تحمل کنم، اینکه 24 سال رو زندگیم سوار بوده، همه تصمیم هام پای اون بوده باز هم دست بر نمیداره ...

همه مشکلش اینه که من شب بر نمیگردم خونه

یکی نیست بگه آدم مومن، من برم شهر  سانفرانسیسکو، تو چه کار میخوای بکنی؟؟

همه جا که نمیتونی دنبال من راه بیفتی وقتی شوهرت اینجا بمون نیست ...

قبلاً فکر میکردم علاقه هست، اما دیگه این حتی اگه علاقه هم باشه داره دیوونه کننده میشه

اون هم نه اینکه بگه من دلم تنگ میشه، نه٬ فحش میده که هیچ جمع و جوری نکردی وسایلت رو٬ جلو مردم هم طبق معمول آبرومونو برد  ...

--- 

فردا یه زندگی جدید شروع میشه، یه زندگی هدفمند٬ شروع تلاش برای لاغری ...

فقط دعا کنین کمرم نگیره ...

--- 

هفته دیگه جواب برکلی میاد و تا 2 هفته بعد جواب یکی دیگه از دانشگاه ها ، و تا 3 هفته بعد جواب دو تا دیگه

توکل به خدا ، هرچی اون صلاح بدونه انشالله همون میشه

--- 

کمرم یک ذره ناراحت هست، اما خیلی کار برای انجام دادن دارم ...

--- 

اگه گواهینامه بگیرم ، خیلی مشکلاتم حل میشه ... چون با دستگاهی به نام نویگیتور، دیگه مهم نیست آدرس بلد نباشی، چون هرجا باشی آدرس رو بگی میگه چطور بری ...

فقط باید تصدیق داشته باشی ...

--- 

کمی سبک شدم، ایشالا بعد این، همش خبر های خوب، کم شدن وزن، سلامتی، موفقیت دانشگاه، گرفتن تصدیق و غیره باشه ...

فقط با این اوصاف بعید میدونم بتونم تابستون بیام ایران ...

توکل به خدا


کلمات کلیدی:
 
ورود به آمریکا
ساعت ٦:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/٥ 

سلام

قبل از هر چیز سال نوی همگی مبارک باشه، امیدوارم برای هممون سال خوبی باشه پر از سلامتی، شادی و موفقیت

الان حدوداً ساعت یک ربع به 6 صبح هست

کلافه ام، نمیدونم چه مرگمه

همش خواب ایران رو میبینم

خواب خونمون رو

خواب دیدم دوباره ایرانم، میگم ا ا ا، مامان چرا ایرانیم؟

میگه امروز امدیم فردا بر میگردیم

من میگم یه روزه که نمیشه جایی رو دید

میرم دکتر( معلم بیزینسم)  رو ببینم یک لحظه میبینمش بعد گمش میکنم، نمیدونم تعبیرش چی هست، اصلاً نمیخوام ارتباطم رو باهاش از دست بدم، فردا شروع میکنم به درس خوندن و گرفتن موبایل که بهونه داشته باشم بهش ایمیل بدم

فردا زنگ میزنم دانشگاه های دیگه که ببینم جای دیگه قبول شدم یا نه

یک حسی بهم میگه برکلی قبول میشم، اما عقلانی میدونم این حرف احمقانه هست

یک حسی میگه که سانفرانسیسکو زندگی خواهم کرد، اما اینم میدونم که فقط دو صورت داره اونجا برم

1) هیچ دانشگاهی قبول نشم دیگه

2)برکلی قبول شم

داشتم میگفتم

خواب دیدم خونه مونم تو ایران

خونه به اون بزرگی با 5 تا اطاق خواب، نور گیری عالی، اینجا یه خونه دو اطاق خوابه که یکیش رو من و مامان مشترکیم ...

از خواب پریدم، دیدم نه، آمریکام، خوابم خوب بود، دوباره خوابیدم ..

خواب دیدم به مامان گفتم مامان، بریم خونه خاله، حالا که میشه تا پنجم بمونیم

دلم ضعف رفت،برای خونه خودم( نه خونه خودمون) .. برم اونجا

تو این حال و هوا بودم که ماشین آتشفشانی با صداش از خواب بیدارم کرد، بازم دیدم اینجام

دیگه پاشدم، از صبح دلم هوای نوشتن داره ...

اومدیم بیایم آمریکا ...

اون روز حالم اصلاً جالب نبود، روز قبلش و اون روز کلی کار کردم ...

روز قبلش رو اگه رسیدم مینویسم ، که حال امید رو گرفتم ...

شبش تا صبح با سامان حرف زده بودم، صبح هم آخرین جلسه کلاسم بود ...

تو راه برگشت به خونه زنگ زدم به دوست امید ...

همیشه یادم بود باید ازش حلالیت بخوام قبل رفتن

چون اون به من گفته بود امید دروغ میگه واز من کوچیکتر هست، اما من باور نکردم ..

و گفت به امید نگم و بهش گفتم ...

زنگ زدم بهش

کلی سمس بازی شد، زنگ زد نتونستم بردارم، زنگ زدم نبود

تا حرف زدیم

اول گفت یادم نمیآد، بعد که گفتم گفت:

به٬ سلام صبا خانم چطوری؟خوبی؟ ازت خبری نبود

با امید در چه حالی؟

گفتم راستش با امید بعد اون قضیه که گفتی، دیگه رابطه مون قطع و وصل بود تا اینکه الان عادی هستیم ...

گفت آره امید اصلاً در حد تو نبود، لیاقت تورو نداشت ، بچه بود، تو حیف بودی

من رو میگی دهنم وا مونده بود

امید میگفت همیشه که این حسودی میکنه و میگه چرا تو باید با یه دختر خانم مثل صبا دوست شی من با لاشی ها ، اما باورم نمیشد بعد سه سال ، اون هم این دو تا که رفیق گرمابه و گلستان هم بودن ...

گفتم به هر حال یه بچه بازی بود و گذشت ...

گفت خوب،خوبه، کی میری؟

گفتم امشب

گفت کاش زودتر میگفتی سورپرایز میشدیم میدیدمت ...

گفتم خواهش میکنم ، من فقط زنگ زدم حلالیت خواهی کنم، چون مدیون بودم ...

گفت حلالی سه آتیشه، کی میای؟

گفتم هیچوقت

گفت به هر حال تلفن من رو که داری، هر موقع که امدی بگو ببینمت، خیلی دلم میخواد ببینمت

من همینطوری موندم، گفتم خواهش میکنم، امری ندارین؟

گفت نه ، خوشحال شدم

گفتم ممنون خدانگهدار ...

همینطور مونده بودم ...

 

بعد اومدم خونه کلی کمد مونده برا خالی شدن ...

دیوونه شدم، اگه خاله ام کمکم نمیکرد ...بالاخره با بدبختی ساعت 5 همه کارهام تموم شد، شد 4 تا چمدون،طفلی مامان و بابا فقط 2 تا چمدون اوردن ... یعنی نفری یکی ..

رفتم حموم بعد یه چهار ساعتی خوابیدم ...

پاشدم دیگه وقت رفتن بود ...

رفتیم فرودگاه، اونجا کارمون خیلی طول کشید که واقعاً اینجا جاش نیست که بگم ...

تو هواپیما خوابیدم، اما کلی تکون داشت، مامان ترسیده بود صدام کرد

فقط از خدا خواستم که سالم برسیم(خوب شد یادم افتاد صلوات نذری ام رو بدم)

دوباره خوابیدم

راه بعدی هم با یک خانم ایرانی بودیم که کلی حرف زدیم

از معدود خانم های ایرانی بود که از شوهر خدا بیامرزش خوب میگفت ...

وقتی امدیم از حرکات سلماز پشت سر هم شکه شدیم ...

اول اینکه هواپیمای ما ساعت 1:20 میشست، اما زودتر نشستیم که از هواپیما بهش زنگ زدیم، اما خانم با شوهرش( که من از اون میدونم بیشترش رو) ساعت 2:30 امدن !!

خیلی خودم رو کنترل کردم، اگه میگفتن و ما با تاکسی میاومدیم، تا حالا رسیده بودیم ...

امدیم خونه، اینجا هم یه شک دیگه بود

خونه رو که هیچ دستی نکشیده بود هیچ، حتی تو یخچال هیچی نداشتیم، جز 6 تا شیشه آب کوچولو ...

ما همیشه رسممون هست کسی که از سفر میاد، چه ما چه خاله چه سلماز، میریم خونه اش رو تمیز میکنیم، 1-2 جور غذا میگذاریم، یخچال رو پر میکنیم، میآیم ...

داشتم فکر میکردم اگه مادر پدر دامادمون هم میامدن، این بود؟!

سعی کردم بگذرم ...

مردک پر رو تلفن به اسم خودش گرفته، در حال اینکه مامان گفته به اسم من بگیره برای مالیات ...

پولش رو بابا مامان من میدن ، اون سود میبره ...

خیلی ازش بدم میاد، خدا کنه بتونم ظاهرم رو نگاه دارم ...

خواهرم رو دوست دارم اما ...

بابا هم که اینقدر مشروب میخوره که مخش که قاطی کرده هیچ،همش میلرزه، خیلی میترسم، اللخصوص که چند وقت پیش خواب بدی دیدم ...

دیروز ناهار رفتیم بیرون ، همه جا شلوغ بود، دل من هم خیلی گرفته بود ...

ناهار خوردیم سلماز مست کرده بود، خیلی ناز و باحال مست میکنه، کلی خندیدیم ...

امدیم خونه من سعی کردم نخوابم، با اینکه مامان اینا خواب بودن ...

اما دیگه 8 که شد ...

تو خواب فهمیدم سلماز زنگ زده ...

مامان گفت خوابیم، فکر کنم ناراحت شد، آخه قرار بود برا شوهرش تولد بگیریم

من در حین خواب و بیداری خوشحال شدم ...

حقش بود، دوباره خوابیدم تا الان ...

امروز 2-3 تا کار مهم دارم ، دعا کنین خوب پیش بره ...

1 اینکه زنگ بزنم دانشگاه ها، بپرسم چرا خبری نیست، و اینکه قبول شدم یا نه

دو اینکه برم کمپ لاغری ببینم چه خبره

سه اینکه برم و یه خط موبایل بگیرم ...

سه تا کار مهم دیگه هم دارم

1 دوره کردن کلاس بیزینس ام

2 گرفتن گواهی نامه رانندگی

3 دادن نذر هام ...


کلمات کلیدی:
 
چهارشنبه-پنجشنبه
ساعت ٢:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٢٤ 

سلام

دلم میخواد همه چی رو بسپرم به قسمت

از فکر و خیال زیاد خسته شدم ...

امروز یا به عبارت دیگه دیروز از ساعت سه بعد از ظهر خوابیدم تا ده و نیم شب

الان یک مقدار بهترم

---

چهار شنبه قرار بود با مامان بریم بانک، طفلی خودش رفت و من خوابیدم

ساعت دوازده کلاس اسپانیایی داشتم، دلم گرفت، آخرین بار بود، واقعاً این کلاس رو دوست داشتم و دارم

اللخصوص از وقتی کوروش و دوستاش رفتن

طبق معمول امید( یکی از بچه های کلاس) شوخی میکرد و سهیلا جون

خیلی از شخصیت این زن خوشم میاد، با اینکه پنجاه سالش هست، به عکس مامان من که از 40 سالگی که یادمه میگفت از من گذشته، روحیه اش از ما جوونا بهتره و بیشتر شوخی میکنه

بسیار خوش هیکل هست و همیشه هم تیپیک و به روز هست

لیلا(معلم اسپانیایی ام ) سوال کرد ازم٬قاطی کردم . امدم حرف بزنم که با دست نشون دادم

امید گفت کلاس اسپانیایی باغچه بان

ترکیدیم از خنده

نگاه کردمشون، تک تکشون رو دوست داشتم

شاید از خیلی دوستای به ظاهر دوست خودم بیشتر

راستش غیر 1-2 تا از دوستام(دختر ها)، خوش حالم که دیگه نمیبینمشون، پسر ها هم غیر نوید و سامان، حس دلتنگی ندارم، اما ممکنه که دلم برای اونها بعداً تنگ شه

سامان گیر داده بود گودبای پارتی بگیر، نمیخواستم بگم، اما اصلاً دلم نمیخواست کسی رو ببینم، چه برسه مهمونی بگیرم !!

دیگه رو امید بی تفاوت هم نیستم، حس میکنم ازش چندشم میشه، حس ای که هرگز نداشتم

وقتی زنگ زد ، کلاس اسپانیایی بودم،اینقدر باهاش بد حرف زدم که شیما گفت این چه طرز حرف زدن هست، مونده بود

گفتم دوست پسر قبلیمه چیزی نگفت

خواستم پنج شنبه مهمونی بگیرم فقط یچه های کلاس اسپانیایی ٬که هیچ کس نتونست بیاد

بعد خود بچه ها، آده و امید، موقع رفتن پیشنهاد کردن که دوم عید، یعنی یک روز قبل رفتنم ، قرار بگذاریم

همه گفتن میایم، از این همه محبت، دلم گرم شده بود و چشمم نمناک

بعد کلاس رفتم دنبال مامان بریم دکتر تیرویید دیگه

اونجا که رفتیم سه تا از منشی های ... بودن، گفتن بشینین تا حدود 11 برین تو، 4 کجا، 11 کجا !!

اعصابم ریخت بهم که بریم

مامان گفت این موقع که باید بابات باشه که مثل همیشه نیست، اینها حرف مرد ها رو بیشتر گوش میدن

همین حین بابا رو دیدیم، خیلی شیک کرده بود، خوشم میومد، اکثر مواقع شیک بود، همیشه تیپ و ظاهرش جدا از مردای همسنش بود

کت شلوار و کروات ، همراه ادکلن ، خوب نگاهش کردم، هیکلش هم خوب بود، با اینکه مامان همیشه گیر میداد که لاغر هست

به مامان گفتم نظرم رو، گفت نگو به خودش روش زیاد میشه، خندیدم

بابا اومد٬ مامان بهش گفت جریان رو، بعدش بابارفت با منشی حرف زد

بابا امد به مامان گفت نه تنها به دکترت که ساعت 6:30 هست میرسیم، که زودتر هم میریم تو

مامان گفت برو بابا!!

بابا لبخند معنی داری زد

یکهو منشی گفت رو به ما گفت:  بعد این خانم برین تو

من رو میگی ؟!

دقیقاً اینطور شده بودم، هرچی به بابا گفتم چطور مخش رو زدی ٬ که بابا زد صحرای کربلا

رفتیم تو، زنه(دکتر) قرص چربی سوز و دارو داد گفت لاغر شه هورمون مردانه اش تنظیم میشه

میخواستم بگم اوو، داداش ، بیا پایین باهم بریم، از من چاقتر مشکل هورمون مردانه ندارن، بعدم من مدت ها هست اضافه وزن دارم، چرا الان؟!

خواستم حالش رو بگیرم، داشت رژیم میداد، خندم گرفت، این رژیم که:

برنج و نون و شیرینی نخور و سبزیجات زیاد بخور رو جد پدری من هم میدونست دیگه !!!

خواستم کمی از این ژست دکتر رژیم بیاد بیرون و راجع به تخصص خودش نظر بده

با قیافه معصومانه گفتم خانم دکتر من میرم اونور دهکده لاغری ، هرچی اونها بگم باید گوش بدم

موند!

میدونستم نمیدونه دهکده لاغری چیه  ، هی گفت قبل غذا یه بشقاب سبزی پخته بخور

آخر سر اعتراف کرد نمیدونه دهکده لاغری چیه، کلی تو دلم خندیدم و توضیح دادم براش

بعد با یه ژست خاص گفت اونها کارشون درست نیست، اگه بود، کاری رو بکن که میگن

میخواستم بگم ممنون که اجازه دادی!!!، بعدم موندم که این که نمیدونه دهکده لاغری چی هستم چطور میگه کارشون درست نیست ؟!

 

 

مامان خیلی راحت جلوی بابا از مشکلات زنانگیم حرف زد، از خجالت آب شده بودم، با بابام خیلی رو در بایستی دارم

خانم دکتر آخر انرژی منفی بود

بعد دکتر گفتم میرم خونه خاله، اما راه افتادم دکتر هاشمی برای وقت گرفتن  عمل چشم برای مرداد

میگن کارش تکه٬ از عینک راحت میشم ...

با هزار بدبختی وقت دادن

این سرما خوردگی هم کلی اذیتم کرد. وقتی امدم خونه خیلی حالم بد بود

شب چند بار از خواب پاشدم

پنج شنبه هم که به قدری حالم بد بود که سر گیجه نمیگذاشت از جام پاشم، کلاً هیچ کاری نکردم

امیدوارم فردا بهتر باشم بتونم درس بخونم ...


کلمات کلیدی:
 
اضطراب
ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٢۳ 

سلام به همگی

سرمای شدیدی خوردم که تا حالا اینطور نشده بودم، به طوری که دیشب از شدت سوزش پشت بینی بلند شدم از خواب چند بارامروز صبح هم سرم گیج میرفت نا فرم احساس میکنم اصلاً مخم کار نمیکنه

خیلی کار سرم ریخته، اما حالم خیلی بده ٬اجاره دادن خونه، فروش طلا هام، گرفتن این مدرک صاحاب مرده، دفاع، آماده کردن وسایلی که باید ببرم ...تازه، حس اینکه دارم زندگیم عوض میشه

یه حرف شوهر خواهرم زد ، که واقعاً حس من رو میگه

گفت مهاجرت هم مثل ازدواج یا طلاق میمونه اضطرابش

تاحالا اینطور فکر نمیکردم اما حالا میبینم که خیلی سخته

سامان خیلی کمکم میکنه و روحیه میده بهم

 یه سفر هم به شیراز رفتم با خاله، مینویسم حتماً اگه قسمت شد

مرسی از اینکه بهم سر زدین، زودی میآم، الان هم وقتم نا فرم هست هم اصلاً ذهنم یاری نوشتن نمیده


کلمات کلیدی:
 
اجاره خونه
ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/۱۳ 

سلام

دیروز نوید کلی مسخره کرد گفتم من سامان رو ندیده بودم، آره ندیده بودم، جز عکسش

شاید این دوست نا شناسم حق داره میگه نا پخته، شاید هم نه، نمیدونم

من به اندازه موهای سرم، حتی بیشتر از دوست دختر، دوست پسر داشتم

اما از اینها کلاً سه تاشون دوست پسرم بودن

بگذریم ...

---

سامان کلافه ام کرده بود، یه روز قطعاً میگفت میخواد جدا شه یه روز میگفت نه، هنوز دوسش دارم اما با تنفر قاطی هست

تصمیم گرفتم کنارش بگذارم، هی میگفت چی کار کنم؟ تو بگو

من نمیتونستم نظر بدم، واقعیت این بود که اگه سامان راست میگفت، سر تجربه ای که از امید داشتم، مطمئن بودم که کسی که بره یه مدت غیب شه، درست بشو نیست٬ این ذاتش هست ...

اما نمیتونستم اینو به سامان بگم، چون میترسیدم این وسط احساسم هم علاوه به منطق٬ حرف بزنه

شاید اگه کس دیگه بود صد در صد میگفتم بهتره بی خیال شی، همچین آدمی هرگز عوض نمیشه، مهلت بدی فقط یه مدت دیگه فیلمت میکنه، الکی نبود، تجربه ای بود که در اثر سه سال و نیم تجربه با همچین آدمی پیدا کرده بودم،تازه اون دوست پسرم بود نه همسر قانونی،اما سامان، نه

اللخصوص که با زبون و مهربونیی که داشت، میرفت رو مخ آدم، از یک طرف عادت کرده بودم و به این چیز ها نیاز داشتم، از طرف دیگه حس عذاب وجدان خفم میکرد

تصمیم گرفتم بهم بزنم

همون روز نوید هم گفت ارتباط تلفن و سمس رو قطع کنیم، راستش با این دو نفر بیشتر زمان ها حرف میزدم و راحت بودم، اما خوب، این مرام من هست: به زور چیزی که طرف نمیخواد رو نخواه

از موقع ای که با سامان بهم زدم، حالم بد شد، برام عجیب بود، من عاشق سامان نبودم، شاید بگین خرافاتی احمق هستم، اما انگاری یک حسی بهم میگفت مادرش ازم انتظار داره، نباید تو این موقعت سامان رو تنها بگذارم٬ اللخصوص که میکفت صبا٬ خیلی تنهام٬ از ته دل میگفت

فرداش کاملاً بی خودی فشارم رفت نه رو چهار

شبش دیگه نتونستم تحمل کنم، اگه این رو به مشاورم میسپردم،خیالم راحت بود...

شب که زنگ زدم داغون بود، میگفت فقط تو بودی که تو هم رفتی، دوباره حالم بد شد، ناراحت شدم

سامان هم سر کشاور رفتن لج کرده بود، اون هم بدتر از من قد و لجباز!! آخر سر نمیدونم چی شد که راضی شد بره، شاید چون جونم رو قسم خوردم

بعد خواست منصرف کنه من رو، گفت پولم کمه،من گفتم من میدم، باورش نشد، بعد بهونه جدید: من خوشم نمیاد از تو پول بگیرم

خلاصه گفتم میدم راننده بیاره که ناراحت نشی، تو رودربایستی نمونی

یکهو گفت نه، خودت بدی پولو میگیرم

تو دلم گفتم واای، چه غلط ی کردم، چون این خیلی گفته بود هم رو ببینیم،من هم گفتم نه،حالا بهونه اش تغییر کرد

خلاصه تا شب از اون اصرار از من انکار، تا که فردا صبحش دیگه به زور گفت بعد کلاس بیا دکتر، از ترس اینکه بگه نمیرم، گفتم باشه اما آخرشم پول نگرفت

عوضش وقتی رفت دکتر خیالم راحت شد

روحیه خودش هم بهتر شد

بهم میگفت تو چه اصرار و زبونی داری که من رو راضی کردی برم، اما راضی بود

دیگه خیالم راحت بود، هرچی میشه بشه

وقتی با پرناز و برادرش حرف زدن، قرار شد که دو ماه باهم باشن بعد تصمیم بگیرن

دیگه از بازی هاش خسته بودم، حالا که به کسی مطمئنتر از خودم سپرده بودمش، دلیل نداشت من باشم، کنار میکشیدم بهتر بود

---

دیروز کلافه بودم، رفتم فال، خیلی این دو تا فال گیری که میرم دوست دارم، غیر فال هاشون، هم روحیه میدن، هم جالب میگن، هم گاهی کمکم میکنن

چون به مامان یا سلماز واقعاً نمیتونستم قضیه سامان رو بگم٬ نیاز به مشورت داشتم

تصمیم گرفتم راجع به قضیه اجاره خونه ام ازش کمک بگیرم،چون آدم مطمئن نداشتم، خودم هم تازه کار، سامان هم تو یکی از بزرگترین و معتبر ترین آژانس املاک کار میکنه

قاطی بودم،رفتم پارکی که بچه بودم زیاد میرفتم، اونجا رو تک تک نیمکت هاش یه خاطره خوابیده بود، اما نیمکتی که یکی از مهمترین اتفاقات زندگیم اونجا افتاد( که اینجا هم چون به عزیزی قول دادم نمیتونم بگم) رو برداشته بودن روشم قیر کشیده بودن

انگار اون دوران من رو دفن کردم

آخه من هر سال اول اردیبهشت اونجا بودم، ساعت 11، رو اون صندلی، طبق قولی که به اون عزیز داده بودم

مگه اینکه آمریکا بودم

بگذریم، از مرحله پرت شدیم

مثل همیشه بدون برنامه ریزی قبلی، تصمیم گرفتم

سامان امروز اصلاً زنگ نزده بود، غیر 9:30 صبح

زنگ زدم بهش گفتم بیا خونه ام رو ببین کارشناسی کن برای اجاره

مونده بود !! گفتم میآی یا نه؟

فکر کنم ترسید قاطی کنم پشیمون شم، شایدم تعجب کرده بود، گفت باشه میام، گفتم تا پنج دقیقه دیگه دم املاک هستم

راننده رو فرستادم آب بگیره، تو این فرصت زنگ زدم بیا، و کاملاً رسمی برخورد کن

اومد، سلام علیک کردیم رفتیم سمت خونه من

واقعاً رسمی برخورد کرد، خوشحال شدم٬ اصلا آشنایی نداد

خیلی صورت بچه گانه ای داشت و عکس خودم لاغر بود

بینیش میدونستم عمل کرده، اما خوب عمل نکرده بود، سبزه بود، البته خودش میگه گندمی !!، اما چشم های عسلی و مژه های قشنگی داشت

رسیدیم خونه

تا دم آسانسور رسمی بود، امد تو آسانسور گفت آخیش مردم از بس رسمی بودم

خندم گرفت

رفتیم خونه، میخواست با کفش بیاد گفتم نه، بعد اومد محل نگذاره با پام جلوشو گرفتم

خندش گرفته بود

دیگه شروع کرد به بر انداز خونه و حرف زدن و سؤال پرسیدن

خیلی قیافه اش معصوم بود، حس مادرانه روش پیدا کرده بودم

محض احتیاط با اینکه به حجاب اعتقاد ندارم، اورکت و شالم رو در نیوردم

با دمپایی رفت تو بالکن، سری گفتم دمپایی رو در ار، و رفتم تهش رو آب صابون کشیدم

شروع کرد مسخره کردنم

رفت سر یخچال دید مشروب هست، یکم خورد

گیر داد اینجا باید مهمونی بگیری، منم گفتم همه دوستام سیبیلن،میشه سیبیل پارتی

بعدم پول مفت ندارم به کسی بدم بخوره

گفت ایشالا عروسیت

گفتم برای تو نزدیکتره

قیافه اش در هم رفتگفت گدا خسیس، از همه ورودی بگیر خوب

گفتم شرمنده

 

حس میکردم داره مشتاق نگاهم میکنه

بعد همونطور که نشسته بود گفت صبا ، اینقدر گفتی چاقم وحشت کردم، اصلاً اینطوری چاق نیستی

قشنگ تو نگاهش حس میکردم اگه یک ذره راحت تر بود لپم رو میکشید

توتون قلیون رو دید گفت به به ، تعارف نمیکنی؟؟

گفتم اینجا نیست، خونه خودمون هست

عکس من و امید رو دید، گفت آااا، اگه این 66 هست،من متولد 73 ام، حق داشتی گول سنش رو بخوری

گفتم همه چیو دیدی کارشناس عزیز؟ بریم؟ میترسم بد فکر کنن٬بریم

موقع رفتن ، خواستم چک کنم چراغ ها همه خاموشه، گفت وسواس هست دیگه، تا رفتم تو شروع کرد این این بچه تخس ها هی زنگ در رو زدن تا اومدم

گفتم نگفت حق الزحمه چقدر شد، گفت نداره

فکر کردم چرت میگه

از من اصرار از اون انکار

تا سر کوچه که رسیدیم، پیاده شد

اونجا هم رسمی برخورد کرد

رفت بعد ده دقیقه سمس زدم مرسی

سمس زد خواهش میکنم پیشی ... خیلی خوب بود دیدنت

گفتم چطور؟ وحشت نکردی؟

زد: نه دیوونه، خیلی با مزه بودی و خوشگل، جون میدی برای اذیت کردن

بعد من اصرار حق الزحمه بدونم، اون هم گفت ناراحت میشم ، بسه، بعد زد رو دنده شوخی که از خانم های خوشگل نمیگیریم

رفتارش مثل سابق شده بود

زنگ زد گفتم خوب؟ همونطور بودم که تو فکرت بود؟

گفت ارتباط اجتماعی ات که عالی هست، زبونتم که این هوا، اگه میخواستی راز و رمز کار رو یادت میدادم میاومدی اینجا پیش خودم کار میکردی

بعد گفت عکست رو که دیده بودم، اما خیلی از عکست خوشگلتر بودی

اگه لاغر شی میشی خود هلو

خندم گرفت از حرفش ،چون آرایش رو صورت ام ماسیده بود و بیشترش رفته بود

، حرف زدیم کمی

گفت کجا میری گفتم خونه خاله

گفت بوسش کن از طرف من

گفتم شوخی ناموسی نداشتیم

گفت خوب خاله تو باشه ، غیر مستقیم میشه خاله من

به روم نیوردم، شب هم کمی حرف زدیم، بهش گفتم شیرینی آشتی کنون رو بده، گفت دو ماه وقته، هیچ معلوم نیس بعدش با هم بودنی باشه،( لحن تابلو بود که منظورش اینه که جدا میشن)

اما دیگه برام مهم نبود، من سه سال با یه بازیگر بزرگ زندگی نکردم که دوباره بازی بخورم

---

خیلی دنبال کار اجاره خونم رو گرفته

ازش خواستم هوام رو داشته باشه، نگذاره سرم کلاه بره

اونم گفت عزیزم مطمئن باش، مگه من میگذارم

دلم میگه میتونم روش حساب کنم، البته، مطمئنم کمک خداست

اگه این نبود، منی که تاحالا از این کارها نکردم، چطور میتونستم؟

برم این نیم ساعت هم درس بخونم

---

آرش هم حرفی زد غرورم شکست، بیخیالش شدم

---

عسل جونم مرسی همیشه باهام هستی

---

دوست عزیز ناشناسم، مرسی از نظری که داده بودی، بالا فکر کنم تونسته باشم جوابت رو بدم

باز هم منتظرت هستم


کلمات کلیدی: